رفتار من عادی است

۶:۰۶ ب.ظ

گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ِ ناشناس ِ شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل ِ بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند .
اما
غیر از همین حس ها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم

رفتار من عادی است …

 

 

 

 

دسته: عمــــــومی.

می ترسم

۱۰:۵۶ ب.ظ

می ترسم

از زمستان نهالی که نکاشته ام

از گمشدن دختری که ندارم

از نیامدنت

سر قراری که با تو نگذاشته ام…

تکیه به دیوار خانه داده ام

و می ترسم تا خانه نباشم

کسی بیاید پشت در

با شاخه گلی بر لبش و هزار کلمه در مشتش.

این چشمهای بسته مرا می ترساند

نکند خیالات من و حرفهای تو یکروز تمام شود

و خوابها را در وقفه های کوچک سیاه و سفید عادلانه بینمان تقسیم کنیم.

من حق دارم

حق دارم گاهی از ترس بمیرم

گاهی از ترس بالا بیاورم

و به عکسهای تو زل بزنم

بیشتر شماره ات را بگیرم

بیشتر بگویم دوستت دارم

بیشتر نفس کم بیاورم

من حق دارم گاهی روی چهار پایه بایستم

طناب را دور گردنم بیاندازم و ببینم چقدر به تو فکر می کنم؟

می ترسم

می ترسم و به نبودنت فکر نمی کنم

 

گلهای مندرس

دسته: عمــــــومی.

دوباره روز از نو…

۸:۳۹ ق.ظ

دوباره روز از نو…
روزی که من آمدم !
آن روز …
خدا می داند چقدر سختی کشیدی برای من مادر
روز تولدم را نمی دانم باید جشن بگیرم یا مغموم باشم !
حس خوبی دارم ، حسی خوب ولی با بُغضی عجیب …
مثلِ حس موقع تحویلِ سال
دوست دارم بدانم چه آرزوهایی برای من داشتی مادر
آیا همانی که میخواستی شدم ؟
جوابت که حتما” مثبت است ولی دلت را نمی دانم
شاید هم یادت رفته ،من خودم هم یادم نیست برای آینده چه میخواستم
بر گذشته هایم افسوس می خورم مادر
خیلی چیزها یادم رفته است …
می دانی مادر ؟
احتمالاً گم شده ام ، جایی همین حوالی
کسی را این جا نمی شناسم
از دور همه آشنا هستند ،اما همین که نزدیکشان می شوی انکارت می کنند
اینجا با هرکس مهربانی کنی جوابش را با بدی می دهد
آن قدر غرق زندگی شده اند که هم زندگی را از یاد برده اند و هم مرگ را،
نه دوستی هایشان عمق دارد و نه دشمنی هاشان،
گاهی در وصف شخصی فریاد برمی آورند و گاهی سلامش را هم لایق پاسخ نمی دانند،
گاهی برایت دلتنگ می شوند و گاهی دلسنگ !
یادشان رفته خدا نزدیک است .
اما نگران من نباش ، من همان کودک ساده ی توام ، ساده بودن را تو به من آموختی
بگذریم … «حرف ما بسیار و وقت ما اندک»
فقط خواستم بگویم امروز روز توست ، روزت مبارک . دوستت دارم

دسته: عمــــــومی.

خواب

۱:۱۹ ب.ظ

حالا که رفته ای، بیا

بیا برویم

بعد مرگت قدمی بزنیم

ماه را بیاوریم

و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

بعد

موهایت را از روی لب هایت…

لعنتی

دستم از خواب بیرون مانده است.

دسته: عمــــــومی.

گم شده ام

۳:۳۰ ب.ظ

نمی دانم

در شلوغی های این شهر

گمشده ام

یا

ایستگاه را

اشتباه

پیاده شده ام

که  پیدا نمی شوم

دسته: عمــــــومی.

۲:۱۹ ب.ظ

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد: «یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»
*
صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می ‌زنی؟»
*
کارمند تازه وارد گفت: «نه»
*
صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»
*
مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»
*
مدیر اجرایی گفت: «نه»
*
کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت…

دسته: عمــــــومی.

Page 1 of 612345»...Last »