می ترسم
از زمستان نهالی که نکاشته ام
از گمشدن دختری که ندارم
از نیامدنت
سر قراری که با تو نگذاشته ام…
تکیه به دیوار خانه داده ام
و می ترسم تا خانه نباشم
کسی بیاید پشت در
با شاخه گلی بر لبش و هزار کلمه در مشتش.
این چشمهای بسته مرا می ترساند
نکند خیالات من و حرفهای تو یکروز تمام شود
و خوابها را در وقفه های کوچک سیاه و سفید عادلانه بینمان تقسیم کنیم.
من حق دارم
حق دارم گاهی از ترس بمیرم
گاهی از ترس بالا بیاورم
و به عکسهای تو زل بزنم
بیشتر شماره ات را بگیرم
بیشتر بگویم دوستت دارم
بیشتر نفس کم بیاورم
من حق دارم گاهی روی چهار پایه بایستم
طناب را دور گردنم بیاندازم و ببینم چقدر به تو فکر می کنم؟
می ترسم
می ترسم و به نبودنت فکر نمی کنم
گلهای مندرس